در حال باز کردن صفحه


@hojjat_eslam_ahmad_rahada
دكتراي علوم سياسي از پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي و تحصیلات حوزوی خارج فقه، رییس موسسه فتوح اندیشه و نویسنده کتابهایی نظیر «روابط امام علي (ع) و خلفا به روايت نهجالبلاغه»، «حيات و انديشه سياسي عالمان عصر مشروطه»، «جريانشناسي تاريخنگاري مشروطيت»، «مدرنيته و عصر مشروطه»، «شرقشناسي نوين و انقلاب اسلامي»، «انقلاب اسلامي و غرب» و «تشيع و مدرنيته»
انجام شد
جمعبندی و نتیجهگیری آنچه در تحلیل تغییر دکترین نظامی ایران باید بهعنوان هسته مرکزی برجسته شود، این است که این تحول را نباید صرفاً جانشینی «دفاع» با «تهاجم» تلقی کرد؛ بلکه ماهیت آن بازتعریف مفهوم دفاع در قالب یک منطق پیشدستانه و آفندی است. به بیان دقیقتر، ایران در پی آن است که امنیت را نه با انتظار در مرزها، بلکه با شکلدهی به رفتار دشمن در سرچشمه تهدید تأمین کند. این منطق، اگرچه در ظاهر یک انتخاب تهاجمی به نظر میرسد، در بنیان خود پاسخی به بحران اعتبار بازدارندگی و ادراک تهدید وجودی است. بنابراین، دکترین جدید را باید محصول یک وضعیت اضطراری راهبردی دانست که در آن تأخیر، انفعال و انتظار برای تحقق کامل حمله، پرهزینهتر از اقدام زودهنگام ارزیابی میشود.
از منظر نظری، این تغییر یک پارادوکس بنیادین را پیش روی ایران قرار میدهد. بازدارندگی تهاجمی میتواند اعتبار تهدید را افزایش دهد و هزینه حمله را برای دشمن بالا ببرد، اما همزمان ثبات بحران را تضعیف میکند. هنگامی که دو طرف در یک بحران، احتمال اقدام پیشدستانه را در محاسبات خود بگنجانند، انگیزه «ضربه نخست» افزایش مییابد و خطر خطای محاسباتی، تفسیر نادرست نشانهها و گسترش ناخواسته درگیری بالا میرود. به عبارت دیگر، دکترینی که برای جلوگیری از جنگ طراحی شده است، ممکن است در شرایط بحرانی خود به عاملی برای تسریع جنگ تبدیل شود. این وضعیت، نمونهای کلاسیک از تنش میان «بازدارندگی» و «ثبات راهبردی» است.
در سطح عملیاتی، موفقیت این دکترین بیش از آنکه به اعلام رسمی آن وابسته باشد، به «مدیریت آستانهها» و «کنترل تشدید» بستگی دارد. دکترین تهاجمی بدون تعریف روشن از آستانههای اقدام، بدون کانالهای ارتباطی برای کاهش تنش و بدون سازوکارهای جلوگیری از خطای محاسباتی، به سرعت از بازدارندگی به «اجبار» و از اجبار به رویارویی مستقیم میلغزد. بنابراین، مسأله اصلی در آینده این نخواهد بود که ایران چه دکترینی اعلام کرده است، بلکه این خواهد بود که در لحظه بحران، چه کسی، با چه اطلاعاتی و در چه سطحی از آستانه، تصمیم به اقدام پیشدستانه میگیرد. این ابهام، اگرچه میتواند بازدارنده باشد، در عین حال میتواند به بیثباتی و افزایش احتمال درگیریهای محدود اما زنجیرهای منجر شود.
در سطح منطقهای، تغییر دکترین ایران بهاحتمال زیاد با واکنشهای متقابل و راهبردهای مقابلهای مواجه خواهد شد. دشمنان منطقهای و فرامنطقهای ممکن است با تقویت سامانههای دفاع موشکی، افزایش همکاری اطلاعاتی، اقدامات پیشدستانه، جنگ سایبری و فشار اقتصادی، به دنبال خنثیسازی این دکترین برآیند. نتیجه چنین فرایندی، نه یک تعادل پایدار بازدارندگی، بلکه شکلگیری یک «موزائیک بازدارندگی» ناپایدار است که در آن هر بازیگر، بخشی از معادله را کنترل میکند و هیچکس کنترل کامل بر مسیر تشدید ندارد. در چنین محیطی، جنگهای منطقهای محدود، درگیریهای نیابتی و عملیات در منطقه خاکستری به امری عادی تبدیل میشود و مرز میان صلح و جنگ بیش از پیش مخدوش میگردد.
پایداری بلندمدت این دکترین نیز با محدودیتهای جدی مواجه است. دکترین تهاجمی، پیش از آنکه یک انتخاب راهبردی باشد، یک تعهد مالی، صنعتی، سازمانی و انسانی است. تولید انبوه موشک و پهپاد، حفظ شبکه متحدان منطقهای، مدیریت چندجبههای درگیری و حفظ انسجام فرماندهی، همگی نیازمند منابعی هستند که در شرایط فشار اقتصادی و آسیبپذیری داخلی، ممکن است در بلندمدت دچار فرسایش شوند. اگر این دکترین به بیش از حد کشیدن منجر شود، ممکن است ایران را در موقعیتی قرار دهد که نه بتواند بازدارندگی تهاجمی را حفظ کند و نه به بازدارندگی دفاعی پیشین بازگردد. در چنین حالتی، دکترین تهاجمی به یک بدهی راهبردی تبدیل میشود.
در نهایت، تغییر دکترین نظامی ایران را باید یک «شرطبندی راهبردی پرریسک» دانست، نه یک دکترین تثبیتشده و بیبازگشت. این تغییر، پاسخی عقلانی به بحران اعتبار بازدارندگی و عمق تهدیدات است، اما تضمینی برای امنیت پایدار ایجاد نمیکند. آینده این دکترین به توانایی ایران در مدیریت آستانهها، حفظ انسجام فرماندهی، پرهیز از خطای محاسباتی و ارائه نشانههای قابل فهم به دشمن بستگی دارد. اگر این الزامات محقق نشود، دکترین تهاجمی ممکن است همان جنگی را تسهیل کند که برای جلوگیری از آن طراحی شده است. بنابراین، قضاوت نهایی درباره این تحول باید مشروط و آیندهنگرانه باشد: گذار از دفاع سرزمینی به دفاع پیشدستانه، در بهترین حالت میتواند معادله بازدارندگی منطقه را به سمت تعادلی جدید سوق دهد، و در بدترین حالت میتواند منطقه را به یک درگیری فرسایشی و بیپایان نزدیکتر کند.
راهبرد چهارم، بهرهگیری از موقعیت ژئواستراتژیک است. ایران با اتکاء به موقعیت جغرافیایی خود، بهویژه کنترل تنگه هرمز، سعی دارد از این ابزار بهعنوان اهرمی برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی و اعمال فشار بر دشمنان استفاده کند. تنگه هرمز بهعنوان یک گلوگاه راهبردی انرژی، توانایی تبدیل شدن به ابزار فشار اقتصادی و امنیتی را دارد و میتواند در معادلات بازدارندگی نقش چندلایه ایفا کند. در دکترین تهاجمی، این اهرم نه فقط بهعنوان تهدید دفاعی، بلکه بهعنوان ابزاری فعال برای شکلدهی به رفتار دشمن و محدودسازی گزینههای آن در نظر گرفته میشود. بهرهگیری از موقعیت ژئواستراتژیک، در ترکیب با توان موشکی و پهپادی، به ایران امکان میدهد تا تهدیدهای خود را از سطح منطقهای به سطح بینالمللی گسترش دهد و هزینههای اقتصادی و سیاسی جهانی را در محاسبات دشمن وارد کند.
راهبرد پنجم، منطقهای کردن درگیری است. در این چارچوب، ایران میکوشد میدان نبرد را از یک فضای سرزمینی محدود به یک شبکه گسترده از گرههای فشار تبدیل کند که در آن، هر گره دارای ارزش راهبردی مستقل و در عین حال مرتبط با سایر گرههاست. منطق این راهبرد نه صرفاً گسترش جغرافیایی جنگ، بلکه بازآرایی معماری بازدارندگی از حالت متمرکز به حالت توزیعشده است؛ به گونهای که دشمن نتواند با یک ضربه کاهنده، کل ظرفیت پاسخ را از کار بیندازد. در چنین ساختاری، متحدان و بازیگران همسو نه به عنوان نیروهای نیابتی ساده، بلکه بهعنوان گرههایی عمل میکنند که میتوانند هزینههای سیاسی، اطلاعاتی، لجستیکی و نظامی را در حوزههای گوناگون افزایش دهند. نتیجه، تبدیل درگیری به یک معادله چندلایه است که در آن، آستانه ورود و خروج هر بازیگر، سطح تعهد و میزان کنترلپذیری آن، به متغیری برای ابهامآفرینی و افزایش هزینه محاسباتی دشمن تبدیل میشود. منطقهای کردن درگیری همچنین به ایران امکان میدهد تا ریسک را از مرزهای خود به محیط پیرامونی منتقل کند و دشمن را ناچار سازد به جای تمرکز بر یک جبهه، منابع خود را میان چندین صحنه توزیع کند. با این حال، همین توزیعشدگی، مخاطرهآمیز است: کنترل ناهمگون گرهها، تفاوت منافع بازیگران، خطر واکنشهای زنجیرهای و احتمال خروج برخی از آنها از چارچوب مورد انتظار، میتواند به تشدید بیثباتی و ورود ناخواسته بازیگران جدید به بحران منجر شود. بنابراین، منطقهای کردن درگیری هم ابزار بازدارندگی است و هم منبع عدم قطعیت؛ موفقیت آن نه به تعداد جبههها، بلکه به توان مدیریت همزمان آنها و جلوگیری از تبدیل شدن آنها به عوامل خودمختار تشدید بستگی دارد.
راهبرد ششم، پذیرش استراتژی فرسایشی است. ایران به دنبال پیروزی سریع در یک نبرد متعارف نیست، بلکه با پذیرش استراتژی فرسایشی، تلاش میکند فشار نظامی، سیاسی و اقتصادی خود را در طول زمان حفظ کند تا محاسبات هزینه ـ فایده دشمن را تغییر دهد. در این راهبرد، هدف نهایی نه پیروزی در میدان به معنای سنتی آن، بلکه ایجاد معادلهای راهبردی است که آستانه حمله به ایران را بهطور پایدار بالا ببرد. به بیان دیگر، ایران میکوشد با پخش کردن خطر، افزایش عدم قطعیت و تحمیل هزینههای تدریجی، دشمن را از ورود به یک جنگ تمامعیار بازدارد. منطق فرسایشی، هم با توان موشکی و پهپادی، هم با شبکه متحدان منطقهای و هم با ابزارهای اقتصادی و سیاسی قابل اجراست. این راهبرد، در عمل به ایران امکان میدهد تا در یک افق زمانی بلندمدت، بدون نیاز به برتری نظامی متعارف، فشار راهبردی خود را حفظ کند و دشمن را به سمت محاسبات محافظهکارانهتر سوق دهد.
در مجموع، راهبردهای ششگانه فوق را باید مجموعهای درهمتنیده و چندوجهی دانست که در آن جنگ نامتقارن و ترکیبی، پاسخ کوبنده، ضربه پیشدستانه، بهرهگیری از موقعیت ژئواستراتژیک، منطقهایسازی درگیری و پذیرش استراتژی فرسایشی، همگی به یک منطق راهبردی واحد اشاره دارند: گذار از دفاع واکنشی به دفاع پیشدستانه و تهاجمی. این گذار، اگرچه محصول شرایط اضطراری و ادراک تهدید است، اما پیامدهای آن میتواند معادله بازدارندگی منطقه را از «پاسخ به حمله» به «جلوگیری از حمله» تغییر دهد و ثبات راهبردی منطقه را با عدم قطعیتهای تازهای مواجه سازد. در یک نگاه آکادمیک، تغییر دکترین نظامی ایران را باید فرایندی پویا، چندلایه و وابسته به زمینه دانست که در آن اعلام دکترین، تنها بخشی از تصویر است و بخش تعیینکننده، تواناییهای عینی، ساختاری و راهبردی لازم برای اجرای آن در شرایط بحرانی است.
راهبردهای کلیدی در دکترین تهاجمی برای عملیاتیسازی رویکرد تهاجمی در دکترین نظامی ایران، مجموعهای از راهبردها در دستور کار قرار گرفته است که هر یک بهتنهایی بخشی از منطق راهبردی این گذار را بازنمایی میکند و در کنار یکدیگر، یک منظومه عملیاتی منسجم را شکل میدهند. در ادبیات راهبردی، دکترین بدون راهبرد اجرایی در سطح انتزاع باقی میماند؛ از اینرو، ایران کوشیده است با ترکیب ابزارهای نامتقارن، پاسخهای کوبنده، ضربههای پیشدستانه، اهرمهای ژئواستراتژیک، منطقهایسازی درگیری و پذیرش منطق فرسایشی، دکترین تهاجمی خود را به مجموعهای از اقدامات قابل اجرا تبدیل کند. این راهبردها در عمل مرزهای میان دفاع و تهاجم، صلح و جنگ، و میدان نظامی و غیرنظامی را تار میکنند و به ایران امکان میدهند بدون ورود به یک نبرد متعارف تمامعیار، هزینههای راهبردی را بر دشمن تحمیل نماید.
نخستین و شاید بنیادیترین راهبرد، تکیه بر جنگ نامتقارن و ترکیبی است. ایران با علم به برتری تسلیحاتی و فنآورانه دشمنان خود، بهجای رقابت مستقیم در چارچوب جنگ متعارف، بر منطق نامتقارن تأکید میکند تا با هزینههای کمتر در برابر تسلیحات سنگین و گرانقیمت دشمن ایستادگی نماید. این رویکرد صرفاً نظامی نیست، بلکه ترکیبی از توانمندیهای نظامی با دیپلماسی، جنگ تبلیغاتی، فشار اقتصادی و اهرمهای اجتماعی است. در چارچوب جنگ ترکیبی، مرزهای میان بازیگران دولتی و غیردولتی، اقدامات رسمی و غیررسمی، و عملیات میدانی و عملیات اطلاعاتی از میان میرود. این وضعیت به ایران اجازه میدهد تا در چند حوزه همزمان فشار وارد کند، دشمن را در محاسبات خود دچار ابهام سازد و بدون ورود به یک رویارویی مستقیم و پرهزینه، اهداف راهبردی خود را پیش ببرد. جنگ نامتقارن و ترکیبی، در واقع چتر راهبردیای است که سایر راهبردها در ذیل آن معنا پیدا میکنند.
راهبرد دوم، ارائه پاسخ کوبنده و گسترده به هرگونه اقدام خصمانه است. در این منطق، هدف تنها مجازات عامل حمله نیست، بلکه ایجاد بازدارندگی از طریق عدم قطعیت و افزایش هزینههای احتمالی است. سخنگوی ارتش ایران اعلام کرده است که هرگونه حمله آینده به ایران با پاسخی فوری و چه بسا گستردهتر از حمله اصلی مواجه خواهد شد. این رویکرد در ادبیات بازدارندگی بهعنوان «بازدارندگی از طریق تنبیه» شناخته میشود؛ با این تفاوت که در دکترین جدید، تأکید بر سرعت، گستردگی و غیرقابل پیشبینی بودن پاسخ است. دشمن نمیداند که پاسخ در چه سطحی، در چه جغرافیایی و با چه ترکیبی از ابزارها ارائه خواهد شد. همین عدم قطعیت، خود به یک عامل بازدارنده تبدیل میشود و محاسبات هزینه ـ فایده دشمن را پیچیده میکند. پاسخ کوبنده، در عین حال، میتواند به تشدید تنش و خطر گسترش درگیری نیز منجر شود؛ زیرا در شرایط بحرانی، سرعت پاسخ ممکن است مجال دیپلماسی و کنترل تنش را کاهش دهد.
راهبرد سوم، ضربه پیشدستانه است. دکترین جدید بر این اصل استوار است که ایران در صورت مشاهده «نشانههای عینی تهدید»، ممکن است پیش از اجرای حمله دشمن وارد عمل شود. این رویکرد، گذار از دفاع واکنشی به دفاع پیشدستانه را نشان میدهد و در چارچوب حقوقی و راهبردی، به مفهوم «دفاع پیشگیرانه» نزدیک میشود. در این نگاه، انتظار برای تحقق کامل حمله، به معنای از دست دادن فرصت و پذیرش هزینههای سنگینتر است. بنابراین، تصمیمگیرنده بر پایه ارزیابی اطلاعاتی، تحلیل نشانههای هشداردهنده و پیشبینی نیات دشمن، ممکن است پیش از دشمن دست به اقدام بزند. این راهبرد نیازمند سامانههای هشدار زودهنگام، اطلاعات دقیق، سرعت بالای تصمیمگیری و توان اجرای سریع عملیات است. در عین حال، ضربه پیشدستانه خطرات جدی به همراه دارد؛ زیرا ممکن است بر پایه اطلاعات ناقص یا تفسیر نادرست از نیات دشمن اجرا شود و به یک جنگ ناخواسته و گسترده منجر گردد.
الزامات راهبردی تغییر دکترین گذار از دکترین دفاعی به تهاجمی در نیروهای مسلح ایران را نمیتوان تنها یک تغییر اعلامی یا تبلیغی دانست؛ بلکه این گذار مجموعهای از الزامات ساختاری، عملیاتی، سازمانی و فنآورانه را ایجاب میکند که بدون تحقق آنها، دکترین تهاجمی در سطح راهبردی به یک شعار ناکارآمد تبدیل خواهد شد. در چارچوب ادبیات راهبردی، هر دکترینی که بر پیشدستی، عمقبخشی به میدان نبرد و تحمیل هزینه بر دشمن استوار باشد، نیازمند تواناییهایی است که فراتر از دفاع مرزی و پاسخ واکنشی عمل کنند. از این منظر، الزامات این تغییر را باید در قالب مجموعهای درهمتنیده از قابلیتهای آفندی، سازماندهی فرماندهی، توان تولید انبوه و منطق بازدارندگی فعال تحلیل کرد.
یکی از بنیادیترین الزامات این دکترین، توانایی دفاع در عمق راهبردی دشمن است. فرماندهان ایرانی بارها تأکید کردهاند که نیروهای مسلح باید بتوانند عملیات را در خاک دشمن و دور از مرزهای خود اجرا کنند. این الزام، بازتاب منطق راهبردی است که در آن دفاع از سرزمین نه صرفاً با ایستادگی در مرزها، بلکه با تهدید منافع حیاتی دشمن در عمق قلمرو او تأمین میشود. چنین تواناییای مستلزم ترکیبی از قدرت آفندی دوربرد، اطلاعات دقیق و بهروز، لجستیک پایدار، توان حفظ آتش در مدتزمان طولانی و توانایی عبور از سامانههای دفاعی دشمن است. بدون این قابلیت، بازدارندگی تهاجمی فاقد اعتبار عملیاتی خواهد بود.
در همین چارچوب، بازدارندگی فعال و پیشدستی به یکی از ارکان اصلی دکترین جدید تبدیل شده است. در این نگاه، هدف دیگر صرفاً پاسخ به حمله پس از وقوع آن نیست، بلکه جلوگیری از شکلگیری تهدید در مرحله پیش از اجرا است. شورای عالی دفاع ملی ایران اعلام کرده است که تهران دیگر خود را محدود به واکنش پس از حمله نمیداند و «نشانههای عینی تهدید» را بخشی از محاسبات امنیتی خود قرار میدهد. این رویکرد، در ادبیات راهبردی به معنای گذار از بازدارندگی واکنشی به بازدارندگی پیشدستانه است؛ جایی که تصمیمگیرنده بهجای انتظار برای تحقق کامل حمله، بر پایه ارزیابی اطلاعاتی و نشانههای هشداردهنده، پیش از دشمن وارد عمل میشود. چنین منطقی، نیازمند سامانههای هشدار زودهنگام، تحلیل پیوسته تهدید، سرعت بالای تصمیمگیری و توان اجرای سریع عملیات است.
تحقق این دکترین در سطح سازمانی، بدون تغییر در ساختار فرماندهی امکانپذیر نیست. برای اجرای سریعتر و مؤثرتر عملیات تهاجمی، تغییراتی در ساختار فرماندهی صورت گرفته است. ستاد مرکزی خاتمالانبیاء در ستاد کل نیروهای مسلح ادغام شده تا وحدت فرماندهی، تصمیمگیری سریعتر و پاسخدهی سریعتر در شرایط جنگی ایجاد شود. این تغییر سازمانی را باید پاسخی به ضرورتهای عملیاتی دکترین تهاجمی دانست؛ زیرا عملیات آفندی، بهویژه در قالب جنگ ترکیبی و چندجبههای، نیازمند فرماندهی واحد، هماهنگی بیننیرویی، کاهش سطوح بروکراتیک و توان انتقال سریع دستورات به یگانهای اجرایی است. در غیر این صورت، حتی توان موشکی و پهپادی گسترده نیز در نبود سازوکار فرماندهی منسجم، اثربخشی راهبردی خود را از دست میدهد.
در بعد فنآورانه و صنعتی، تولید و انباشت توان موشکی و پهپادی به ستون فقرات بازدارندگی تهاجمی تبدیل شده است. مقامات ایرانی اعلام کردهاند که تولید موشکهای بالستیک با سرعتی «بسیار بیشتر» از نرخ استفاده از آنها ادامه دارد و ظرفیت تولید پهپاد نیز از نرخ پرتاب آن پیشی گرفته است. این توانایی تولید انبوه، از یک سو امکان اجرای حملات اشباعی و فرسایشی را فراهم میکند و از سوی دیگر، به دشمن این پیام را منتقل میکند که حتی در صورت مصرف گسترده تسلیحات در یک درگیری طولانی، ایران توان بازسازی و ادامه فشار را خواهد داشت. در واقع، انباشت این توان، خود به یک ابزار بازدارنده مستقل تبدیل میشود؛ زیرا محاسبات دشمن را درباره هزینههای یک جنگ فرسایشی پیچیدهتر میکند.
در مجموع، الزامات گذار به دکترین تهاجمی را باید مجموعهای بههمپیوسته از توان عملیاتی در عمق راهبردی دشمن، بازدارندگی فعال و پیشدستانه، اصلاح ساختار فرماندهی و تولید انبوه تسلیحات موشکی و پهپادی دانست. هر یک از این الزامات، دیگری را تقویت میکند؛ بدون توان ضربه در عمق، پیشدستی فاقد ابزار اجرایی است؛ بدون فرماندهی واحد، پیشدستی به کندی و واکنش دیرهنگام میانجامد؛ و بدون تولید انبوه، دکترین تهاجمی در همان مراحل نخستین درگیری فرسوده میشود. بنابراین، تغییر دکترین نظامی ایران را باید فرایندی مادی، نهادی و راهبردی تلقی کرد که در آن اعلام دکترین، تنها بخشی از تصویر است و بخش تعیینکننده، تواناییهای عینی و ساختاری لازم برای اجرای آن است.
ضرورت چهارم، پذیرش استراتژی فرسایشی است. تحلیلها نشان میدهد که ایران دیگر به دنبال پیروزی سریع در یک نبرد متعارف و سرنوشتساز نیست؛ بلکه با پذیرش منطق فرسایشی، تلاش میکند فشار نظامی، سیاسی و اقتصادی خود را در طول زمان حفظ کند تا محاسبات هزینه ـ فایده دشمن را تغییر دهد. در این راهبرد، هدف نهایی نه پیروزی در میدان به معنای سنتی آن، بلکه ایجاد معادلهای راهبردی است که آستانه حمله به ایران را بهطور پایدار بالا ببرد. به بیان دیگر، ایران میکوشد با پخش کردن خطر، افزایش عدم قطعیت و تحمیل هزینههای تدریجی، دشمن را از ورود به یک جنگ تمامعیار بازدارد. این منطق فرسایشی، هم با توان موشکی و پهپادی و هم با شبکه متحدان منطقهای و هم با ابزارهای اقتصادی و سیاسی قابل اجراست.
ضرورت پنجم، منطقهایسازی درگیری است. ایران درگیری با آمریکا و اسرائیل را نه بهعنوان یک نبرد دوطرفه و محدود، بلکه بهعنوان یک درگیری چندجبههای در لبنان، عراق، خلیج فارس و تنگههای دریایی میبیند. این رویکرد به تهران اجازه میدهد تا منابع دشمن را در جغرافیایی گسترده تحت فشار قرار دهد، برنامهریزی آنها را پیچیده کند و عدم قطعیت دائمی درباره محل ظهور فشار بعدی ایجاد نماید. در چارچوب این راهبرد، جبهههای مختلف نه صرفاً صحنههای فرعی، بلکه اجزای یک منظومه بازدارندهاند که میتوانند هزینههای سیاسی، نظامی و اقتصادی حمله به ایران را در سطح منطقه افزایش دهند. این منطقهایسازی، همزمان ابزاری برای بازدارندگی و نیز سازوکاری برای انتقال ریسک از سرزمین اصلی به محیط پیرامونی است.
ضرورت ششم، ادراک آسیبپذیری و تهدید وجودی است. تحلیلگران امنیتی اشاره کردهاند که ترکیب آسیبپذیری داخلی، از جمله اعتراضات اجتماعی و فشار اقتصادی، با فشار خارجی، منطق بازدارندگی را از حالت ثباتمحور به سمت پذیرش ریسک سوق میدهد. در چنین شرایطی، تصمیمگیران ممکن است «خطر خودداری» را بیشتر از «خطر اقدام پیشدستانه» ارزیابی کنند. به عبارت دیگر، هنگامی که بقای نظام سیاسی در معرض تهدید ادراکشده قرار میگیرد، محاسبات عقلانی بازدارندگی سنتی جای خود را به منطق بقاء و پیشگیری میدهد. این ادراک، تغییر دکترین را نه یک انتخاب راهبردی آزاد، بلکه یک ضرورت وجودی و دفاعی جلوه میدهد که در آن تأخیر ممکن است به قیمت از دست رفتن فرصتهای حیاتی تمام شود.
ضرورت هفتم، بهرهگیری از اهرمهای ژئواستراتژیک است. ایران با اتکاء به موقعیت ژئواستراتژیک خود، بهویژه کنترل تنگه هرمز، سعی دارد از این ابزار بهعنوان اهرمی برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی و اعمال فشار بر دشمنان استفاده کند. تنگه هرمز بهعنوان یک گلوگاه راهبردی انرژی، توانایی تبدیل شدن به ابزار فشار اقتصادی و امنیتی را دارد و میتواند در معادلات بازدارندگی نقش چندلایه ایفاء کند. در دکترین تهاجمی، این اهرم نه فقط بهعنوان تهدید دفاعی، بلکه بهعنوان ابزاری فعال برای شکلدهی به رفتار دشمن و محدودسازی گزینههای آن در نظر گرفته میشود.
در مجموع، ضرورتهای تغییر دکترین نظامی ایران را باید مجموعهای درهمتنیده و چندوجهی دانست که در آن ناکارآمدی مدل پیشین بازدارندگی، عمق تهدیدات، فرسایش صبر استراتژیک، پذیرش منطق فرسایشی، منطقهایسازی درگیری، ادراک تهدید وجودی و بهرهگیری از اهرمهای ژئواستراتژیک، همگی به یک نقطه راهبردی واحد اشاره دارند: گذار از دفاع واکنشی به دفاع پیشدستانه و تهاجمی. این گذار، اگرچه محصول شرایط اضطراری و ادراک تهدید است، اما پیامدهای آن میتواند معادله بازدارندگی منطقه را از «پاسخ به حمله» به «جلوگیری از حمله» تغییر دهد و ثبات راهبردی منطقه را با عدم قطعیتهای تازهای مواجه سازد.
🟦 بخش هفتم / ایرانِ مقتدر چگونه ایرانی است؟ چرا ایرانِ تحت زعامت ولایت فقیه تنها کشوری است که پس از جنگ جهانی دوم جرئت کرده مستقیماً به مراکز نظامی آمریکا حمله کند؟!
🔻استاد محترم حجتالاسلام دکتر رهدار در اندیشکده پیشرفت و اقدام تهران، از «استقلال» و «اقتدار» ایران اسلامی میگوید؛ اقتداری که به ایران اجازه میدهد ریلهای سیاست خود را با اراده و تدبیر خودش تعیین کند و در برابر قدرتهای بزرگ بایستد.
🔻 ایرانِ مقتدر، ایرانِ تحت زعامت ولیفقیه است؛ ایرانی که تصمیمات راهبردیاش را بالاسریِ خارجی تعیین نمیکند. 📌 جنگ روایت ها مهمترین و نخستین مرحله ی جنگ شناختی است ؛ درست روایت کنیم !
🔍 کانال استاد احمد رهدار

🔰 عنوان کتاب: غربشناسی علمای شیعه در تجربه ایران معاصر
✍️ نویسنده: حجت الاسلام و المسلمین دکتر احمد رهدار
📍ناشر: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
🖊 معرفی کتاب: بازخوانی تاریخ «غربشناسی» علمای شیعه در عصر معاصر است. به زعم نگارنده در طول تقابل ایران و غرب که منجر به شکست ایرانیان در جریان مشروطه و مقاومت و حتی پیروزی آنان در جریان انقلاب اسلامی شده است، همواره مرجعیت شیعه، مهمترین و کارآمدترین پایگاه مقاومت بوده است. محورهای اصلی مباحث اصلی این کتاب به شرح ذیل میباشد: مراحل مواجهه ایرانیان با غرب، رویکردهای مختلف فرهنگی، اقتصادی، نظامی، سیاسی و کلامی مواجهه علمای شیعه با غرب، ابعاد غیریت غرب نسبت به ایرانیان، غربشناسی جریان دانشگاهی، انقلاب اسلامی و گذار از غرب و آسیبشناسی غربشناسی گذشتگان شرط تداوم و تکامل غربشناسی.
🔍 کانال استاد احمد رهدار
🟧 بخش ششم / تجربه جمهوری اسلامی در پرتو نظریه ولایت فقیه، امام شهید آیت الله العظمی خامنه ای و حاج قاسم و فرماندهان نظامی مقدسی ساخته که در اوج خطر، شرعی _ اخلاقی می جنگند ؛ انسان سایر نظریات حکمرانی سیاسی چگونه انسانی ساخته اند ؟!
📌مبادا غوغاهای سیاسی ما را مشغول کرده و فریب مان دهد ؛ باید خودمان را در مسیر مبارزه علمی با نظریات انحرافی در مقابل ولایت فقیه تقویت کنیم ؛ ولایت فقیه در نظریه انقلاب اسلامی چه امکاناتی را شکوفا کرده است ؟ حجت الاسلام دکتر رهدار این پرسش و پاسخ را در اندیشکده ی پیشرفت تهران مورد ارزیابی قرار داد
🔍 کانال استاد احمد رهدار

🟩 بخش پنجم/ پرسش جاری در بخش هایی از جهان پیرامون نظریه ولایت فقیه این است که: چگونه جغرافیای ایران با توجه به عدم فقر سوابق حکمرانی با توجه به زیسته تمدنیِ چندین هزار ساله، توانسته قریب به ۵۰ سال میزبان حکمروایی ولایت فقیه باشد ؟ 📌 طرح این پرسش که بخشی از پاسخ را هم به همراه خود داشته از سوی استاد محترم حجت الاسلام دکتر رهدار در اندیشکده ی پیشرفت تهران در یک تجربه شخصی علمی مورد بررسی و ارزیابی ایشان قرار گرفت که با هم ببینیم و در انتشار آن کوتاه باشیم
🔍 کانال استاد احمد رهدار

🟧 بخش چهارم/ پیشنهادی برای مطالعه بلکه تحدّی علمی : "نظریهی ولایت فقیه" در مطالعات تطبیقیِ "تئوکراسیِ مسیحی" و "خلافتِ سُنّی" با توجه به تجربهی تاریخی جمهوری اسلامی چگونه جایگاهی دارد؟
📌 این سوال که ظرفیت مناظره و تحدّی در مقابل دیگر نظریات حکمرانی در جهان دارد را استاد محترم حجت الاسلام دکتر رهدار در اندیشکده پیشرفت تهران طرح کرده است ؛ در باره این سوال مطالعه و تحقیق کنیم ؛
🔍 کانال استاد احمد رهدار

🌕 هر بعثتی در تاریخ مأموریتی بر عهده دارد
🖋احمد رهدار
آنچه امروز در پهنهی خیابانهای ایران مشاهده میکنیم، فراتر از یک واکنش عاطفی به یک فقدان بزرگ است. ما با پدیدهای روبرو هستیم که امام شهیدمان از آن به عنوان «مبعوث شدن مردم» یاد کردند. هر بعثتی در تاریخ، مأموریتی بر عهده دارد و اگر رسالت نسل اول انقلاب، پاکسازی جغرافیای ایران از نفوذ استکبار بود، رسالت این «مردم مبعوث»، ایفای نقش در قامت «امام مستضعفان جهان» است. ما از امامت فردی به «امامت جمعی» هجرت کردهایم.
سیمرغ فرود آمده از آسمان بر زمین برای درک این تحول، میتوان از منطقالطیر عطار کمک گرفت. رهبر شهید ما همان سیمرغی بود که اراده ملی را نمایندگی میکرد. در این مقطع تاریخی، معادلهای شگرف رقم خورد. پیش از این، ملت خون خود را فدای رهبر میکرد، اما این بار خون رهبر به ملت هدیه شد. با دمیده شدن این خون مطهر در روح جامعه، آن حقیقت واحد در تکتک آحاد ملت تکثیر گشت. گویی فصل جدیدی بر منطقالطیر افزوده شده است. فصلی که در آن سیمرغ پس از یگانگی در آسمان، بر زمین فرود میآید و در کالبد میلیونها انسان تکثیر میشود. اکنون هر ایرانی، مرتبهای از آگاهی و ارادهی خامنهای شهید را در خود دارد.
سوژگی ملت در خیابان حاصل تربیت امام شهید یکی از کلیدیترین دستاوردهای این دوران، تجلی «سوژگی» و عاملیت مردم در خیابان است. در گذشته، نهادهای رسمی، زمان، مکان و شعارهای حضور مردم را تعیین میکردند و مردم در جایگاه لبیکگو و ابژه بودند. اما امروز، مردم خود در جایگاه فاعل و سوژه قرار گرفتهاند. آنها اکنون همزمان سه نقش کارگردان، بازیگر و تماشاگر صحنه را ایفا میکنند. این جوشش خودانگیخته محصول هیچ اتاق فکر و دیوانسالاری اداری نیست، بلکه ناشی از یک تربیت مستمر الهی است که باعث شده مردم بدون نقشه عملیاتی از پیشتعیینشده، دقیقاً در پازل مبعوثیت امت نقشآفرینی کنند.
ابطال نظریۀ شکاف نسلی در دانشگاهِ خیابان سالهاست که نظریات آکادمیک بر طبل «شکاف نسلی» و تفاوت ماهوی نسل دهه نود با آرمانهای انقلاب میکوبند. اما واقعیتِ میدانیِ این دو ماه، بطلانِ قطعی این نظریات را فریاد زد. خیابان به یک دانشگاه بزرگ تبدیل شده است که در آن، انتزاعیترین مفاهیم تمدنی مانند «ایستادگی» و «استقلال»، برای نسل جدید به عینیترین شکل ممکن تبیین شد. ما شاهد غنیسازی ارادهها در نسل چهارم هستیم. نسلی که به تعبیر رهبر شهید، از نسل اول جلوتر است. این پدیده را نمیتوان با ظرفیت دانشهای پوزیتیویستی موجود در دانشگاهها تبیین کرد. اینجا سخن از حکمتی است که خروجیاش امثال سلیمانیها هستند.
مقاومت روزمره از نظریه تا متن زندگی ما در حال تجربه نوعی «مقاومت روزمره» هستیم. مقاومت دیگر یک اتفاق در حاشیه زندگی یا واکنشی صرف به زمان وقوع جنگ نیست، بلکه به متن زندگی و یک «سبک زندگی» تبدیل شده است. شبهای اربعینی ایران نشان داد که میتوان کارهای روزمره را تعطیل نکرد، اما حضور در صحنه را به بخشی از سلوک فردی و اجتماعی بدل ساخت. این حضورِ آگاهانه، سرمایه اجتماعی ایران را به شکلی درونزا افزایش داده است.
رسالت ملت مبعوث ایران ارتقا یافته است. اگر تا دیروز مأموریت ما حفظ «حرم ایران» بود، امروز رسالت ما رهبری این حرم برای کل جهان است. الهامبخشی ایران امروز چنان است که اندیشمندان و شاعران جهان عرب، تمنای حضور در میدان آزادی تهران را دارند تا با این سمفونی شرف همراه شوند. این بعثت معطوف به یک رسالت جهانی است و ما در نسبت با امام حیّ خود، آیتالله سید مجتبی خامنهای که سیمرغ مرحله جدید و نماینده اراده ملی است، وارد دوران «امامتِ امت» شدهایم تا پرچم توحید را بر قلههای رفیع عالم به اهتزاز درآوریم.
🔍 کانال استاد احمد رهدار
به پایان روایتها رسیدید.