در حال باز کردن صفحه
ضرورت چهارم، پذیرش استراتژی فرسایشی است. تحلیلها نشان میدهد که ایران دیگر به دنبال پیروزی سریع در یک نبرد متعارف و سرنوشتساز نیست؛ بلکه با پذیرش منطق فرسایشی، تلاش میکند فشار نظامی، سیاسی و اقتصادی خود را در طول زمان حفظ کند تا محاسبات هزینه ـ فایده دشمن را تغییر دهد. در این راهبرد، هدف نهایی نه پیروزی در میدان به معنای سنتی آن، بلکه ایجاد معادلهای راهبردی است که آستانه حمله به ایران را بهطور پایدار بالا ببرد. به بیان دیگر، ایران میکوشد با پخش کردن خطر، افزایش عدم قطعیت و تحمیل هزینههای تدریجی، دشمن را از ورود به یک جنگ تمامعیار بازدارد. این منطق فرسایشی، هم با توان موشکی و پهپادی و هم با شبکه متحدان منطقهای و هم با ابزارهای اقتصادی و سیاسی قابل اجراست.
ضرورت پنجم، منطقهایسازی درگیری است. ایران درگیری با آمریکا و اسرائیل را نه بهعنوان یک نبرد دوطرفه و محدود، بلکه بهعنوان یک درگیری چندجبههای در لبنان، عراق، خلیج فارس و تنگههای دریایی میبیند. این رویکرد به تهران اجازه میدهد تا منابع دشمن را در جغرافیایی گسترده تحت فشار قرار دهد، برنامهریزی آنها را پیچیده کند و عدم قطعیت دائمی درباره محل ظهور فشار بعدی ایجاد نماید. در چارچوب این راهبرد، جبهههای مختلف نه صرفاً صحنههای فرعی، بلکه اجزای یک منظومه بازدارندهاند که میتوانند هزینههای سیاسی، نظامی و اقتصادی حمله به ایران را در سطح منطقه افزایش دهند. این منطقهایسازی، همزمان ابزاری برای بازدارندگی و نیز سازوکاری برای انتقال ریسک از سرزمین اصلی به محیط پیرامونی است.
ضرورت ششم، ادراک آسیبپذیری و تهدید وجودی است. تحلیلگران امنیتی اشاره کردهاند که ترکیب آسیبپذیری داخلی، از جمله اعتراضات اجتماعی و فشار اقتصادی، با فشار خارجی، منطق بازدارندگی را از حالت ثباتمحور به سمت پذیرش ریسک سوق میدهد. در چنین شرایطی، تصمیمگیران ممکن است «خطر خودداری» را بیشتر از «خطر اقدام پیشدستانه» ارزیابی کنند. به عبارت دیگر، هنگامی که بقای نظام سیاسی در معرض تهدید ادراکشده قرار میگیرد، محاسبات عقلانی بازدارندگی سنتی جای خود را به منطق بقاء و پیشگیری میدهد. این ادراک، تغییر دکترین را نه یک انتخاب راهبردی آزاد، بلکه یک ضرورت وجودی و دفاعی جلوه میدهد که در آن تأخیر ممکن است به قیمت از دست رفتن فرصتهای حیاتی تمام شود.
ضرورت هفتم، بهرهگیری از اهرمهای ژئواستراتژیک است. ایران با اتکاء به موقعیت ژئواستراتژیک خود، بهویژه کنترل تنگه هرمز، سعی دارد از این ابزار بهعنوان اهرمی برای پیشبرد اهداف سیاست خارجی و اعمال فشار بر دشمنان استفاده کند. تنگه هرمز بهعنوان یک گلوگاه راهبردی انرژی، توانایی تبدیل شدن به ابزار فشار اقتصادی و امنیتی را دارد و میتواند در معادلات بازدارندگی نقش چندلایه ایفاء کند. در دکترین تهاجمی، این اهرم نه فقط بهعنوان تهدید دفاعی، بلکه بهعنوان ابزاری فعال برای شکلدهی به رفتار دشمن و محدودسازی گزینههای آن در نظر گرفته میشود.
در مجموع، ضرورتهای تغییر دکترین نظامی ایران را باید مجموعهای درهمتنیده و چندوجهی دانست که در آن ناکارآمدی مدل پیشین بازدارندگی، عمق تهدیدات، فرسایش صبر استراتژیک، پذیرش منطق فرسایشی، منطقهایسازی درگیری، ادراک تهدید وجودی و بهرهگیری از اهرمهای ژئواستراتژیک، همگی به یک نقطه راهبردی واحد اشاره دارند: گذار از دفاع واکنشی به دفاع پیشدستانه و تهاجمی. این گذار، اگرچه محصول شرایط اضطراری و ادراک تهدید است، اما پیامدهای آن میتواند معادله بازدارندگی منطقه را از «پاسخ به حمله» به «جلوگیری از حمله» تغییر دهد و ثبات راهبردی منطقه را با عدم قطعیتهای تازهای مواجه سازد.
هنوز نظری ثبت نشده است.