در حال باز کردن صفحه
🔻آنسو گشادهدستی، اینسو تنگنظری: مسأله، زوال هویّتی است مهدی جمشیدی
۱. من به اعتبار معرفت، به سیاست میپردازم و سیاست در نظرم، وجاهت ذاتی ندارد. بهبیاندیگر، سیاست را طریقتِ تحقّقِ معرفت قدسی میانگارم و میکوشم در مرداب اصالت قدرت و طلب ریاست نغلتم. همواره نیز در همین چهارچوب، قلم زدهام و از قدرت و اصحاب قدرت سیاسی، فاصله و حتّی پرهیز داشتهام. البته حکم ولیّفقیه، حکم خاص و منحصربهفرد است و هیچکس، همسنگ و همسنخ ایشان نیست. ولیّفقیه، صاحب ولایت معنوی است و از این باب، در قدرت سیاسی حضور دارد، نه به اعتبارِ سیاست محض و روزمرّه. سیاست انقلابی نیز فرع بر صورتبندی عالَم معنوی است و انقلاب یعنی درافکندنِ طرح ملکوتی برای حیات اینجهانی، بهواسطۀ دردستگرفتن عنان و زمام ساختارهای اجتماعی.
۲. بند پیشین، مقدّمهای توجیهی بود برای اینکه نوشتۀ حاضر در دیدۀ مخاطب، ذیل سیاستزدگی و تعلّقخاطر به جریانها و نیروهای سیاسی تفسیر نشود. با این ملاحظه، باید دربارۀ حمید رسایی بگویم که وی، آنگونه که از اندرونیاش مطّلعم، یک انقلابیِ اصیل و ریشهدار است؛ دل در گرو ولایت دارد و مطیع و منقاد است؛ از معرفت انقلابی و دیانت راستین، نصیب برده است؛ اهل صدق و خلوص است؛ ملتزم به تقوای سیاسی و ضبط نفس است؛ و ... . اگر فریاد برمیآورد و میخروشد، تمنّای شهرهگی و سرشناسی ندارد و نمیخواهد از طریق تولید غوغا و هیاهو، یارگیری و بارگیری کند، بلکه بهواقع و در دل، خواهان استقرارِ قواعد انقلابی و وصول انقلاب به غایاتش است.
۳. اما قالیباف، مدّتهاست که در سراشیبی افول فکریِ قرار گرفته و میکوشد به بهانۀ بهدستآوردن بدنۀ اجتماعی از جرگۀ خاکستریها، از سنگرها و حریمهای هویّتی، عقبنشینی کند. بااینحال، هرچه که از هویّت اصیلِ اسلامی و انقلابی، بیشتر فاصله گرفت، نامقبولتر و بیبدنهتر شد؛ نهفقط انقلابیهای اصیل و حقیقی را باخت، بلکه اقبالی از سوی خاکستریها نیز به چنگ نیاورد. توصیهها و طرحهای حلقۀ سطحیاندیشِ اطرافش، نتیجۀ معکوس داد و او را در عرصۀ سیاسی، رقیق و کمرنگ کرد؛ چنانکه در انتخابات مجلس، از حمید رسایی نیز جا ماند. روشن است که چنین سقوط و شکستی، بهشدّت درسآموز است، اما افسوس که از عینیّت نیز فرانگرفت و آراء وارونه و نابخردانۀ مشاورانش را بر صدر نشاند. در دهههای گذشته، او دچار ضربههای سختِ خودخواسته شد و منزلت اجتماعیاش را از دست داد. اینک نیز در متن جنگ وجودی، نیرویی همچون رسایی را که در دورۀ تعطیلیِ مهندسیشدۀ مجلس، در پی نظارت و تبلیغ و تبیین بود، زنداننشین کرد. قالیباف، نسبت به «ترکفعلها» و «ناکارآمدها»ی بحرانسازِ دولت اصلاحاتمآب، سکوت اختیار میکند و به جای نمایندگی مردم، نمایندگی دولت را برگزیده، اما در مواجهه با یک «یادداشت مطبوعاتی»، درنمیگذرد و یک نمایندۀ فعّال و نیروی خیابانی را در معرکۀ جنگ، محبوس میسازد. گشادهدستی برای «لیبرالهای ناکارآمد» و تنگنظری برای «انقلابیهای تبیینگر». او نهفقط سعۀ صدر ندارد، بلکه سوگیری لیبرالی نیز دارد. مواجهۀ غیرمنطقی و گزندۀ وی با یک فعّال سیاسی و اجتماعی، سطر پایانِ حیات سیاسیاش خواهد بود. زینپس، او چیزی بیش از یک نیروی سیاسیِ سوخته و منهدمشده نخواهد بود.
۴. خطاست اگر تصوّر شود که منازعۀ ما با قالیباف و اصحابش، شخصی یا سیاسی است؛ هرگز چنین نیست. مسأله، «معرفتی» است و برآمده از تضاد دو تفکّر و بینش. همچنانکه از نیمۀ دهۀ هشتاد به این سو، روح لیبرالیِ اصلاحطلبان در پارهای از اصولگرایان حلول کرد و هر دو به جانب «اسلام رحمانی» گرایش یافتند، قالیباف نیز جانب اسلام رحمانی را گرفت؛ اسلامی که به تعبیر رهبر شهید، معارف نشأتگرفته از «لیبرالیسم» است، نه اسلام حقیقی. بنابراین، پای تفکّر التقاطی در میان است، نه یک اختلاف سیاسیِ سطحی و قدرتمآبانه. جمهوری اسلامی در همۀ دهههای حیاتش، از آغاز تاکنون، همواره درگیر التقاط در سطوح سیاسی بالا بوده است؛ چه اینکه موسوی، گرایشهای مارکسیستی داشت، هاشمیرفسنجانی، عملگرا بود و لیبرالیسم اقتصادی را ترجیح داد؛ خاتمی، سراپا غرق در انگارۀ لیبرالی بود؛ روحانی، ذاتیّات و مقومّات انقلاب را به نفع تمدّن غربی انکار میکرد؛ و ... . مسأله، «کودتای هویّتی» در درون جمهوری اسلامی بوده و هست. مهندس بازرگان از قدرت سیاسی حذف گردید، اما تفکّر التقاطی وی، در عمق حاکمیّت، بازتولید شد و بسط یافت. چنین شد که جمهوری اسلامی، همواره گرفتار «دوگانگی فرساینده» بود و این امر، امکان جهش تاریخی را از آن ربود. قالیباف به همین خطّ فکری پیوست؛ بهطوریکه پس از فتنۀ سال هشتادوهشت و فتنۀ کشف حجاب و داستان فضای مجازی، اکنون حتی نسبت به مقاومت نیز مواضع لیبرالی را برگزید و به «مذاکرهاندیش» شد و «انتقام» را تفسیربهرأی کرد.
هنوز نظری ثبت نشده است.