در حال باز کردن صفحه
🔰 پادشاه لخت
🔹 در شهری قدیمی، پادشاهی بود که به لباسهایش بیش از مردمش اهمیت میداد. روزی دو کلاهبردار به دربار آمدند و گفتند پارچهای آوردهاند که فقط چشمِ میهنداران آن را میبیند؛ نفوذیها و دشمنان نمیبینند. هیچکس جرئت نکرد بگوید چیزی نمیبیند. پادشاه هم ندید، اما ترسید اگر بگوید، به نفوذی بودن متهم شود. وزیران هم همینطور. پس گفتند: «چه نقشِ دلانگیزی!»
🔹 روز رژه، پادشاه بیجامه بیرون آمد. مردم دیدند. اما هر کس خواست حرف بزند، یادش آمد که اگر بگوید، فوراً میگویند نفوذی است. جوانی فریاد زد: «پادشاه لخت است!» مردم به او نگاه کردند، اما کسی همراهی نکرد. نگهبانان او را گرفتند و گفتند: «نفوذی بود.» و کسی اعتراض نکرد. جوان راست میگفت، اما تنها بود. حقیقتِ تنها، در برابر جمعی که سکوت کرده بود، خرد شد.
🔹 بعد از آن روز، مشاور بزرگ جلسهای گرفت و گفت: «دشمن میخواهد ما را به جان هم بیندازد. هر زمزمهای، خنجری به وحدت است. سکوت کنیم تا دشمن ناکام بماند.» بنابراین سخن گفتن درمورد لباس پادشاه ممنوع شد. شورای سکوت تشکیل شد. هیچکس چیزی نگفت. شهر یکصدا شد؛ یکصدا در سکوت. یکصدا در دروغ.
🔹 در نانوایی، زنی به زن کناریاش گفت: «تو هم دیدی؟» زن اول ترسید. زن دوم آهسته گفت: «دیدم.» کمکم پرسش در کوچهها پیچید. همه دیده بودند. فقط نمیدانستند دیگران هم دیدهاند یا اگر هم میدانستند جرأت بیانش را نداشتند. شاید برخی هم واقعا صلاحدید مشاور بزرگ را باور داشتند. به هر حال خانمها قرار گذاشتند این بار کسی تنها نگوید. این قرار کوچه به کوچه، خانه به خانه و محله به محله چرخید و بزرگتر شد.
🔹 رژه بعدی، کودکی پرسید: «مادر، پادشاه چرا لباس ندارد؟» مادر گفت: «چون لخت است.» مرد پشت سرش گفت: «لخت است.» نانوا گفت: «لخت است.» معلم گفت: «لخت است.» و میدان یکباره شد: «پادشاه لخت است!»
🔹 نگهبانان ماندند چه کسی را بگیرند. مشاور فریاد زد: «وحدت را به هم نزنید!» کسی جواب نداد. فقط صدا یکی بود. پادشاه به تن خود نگاه کرد و برای اولین بار سردش شد.
🔸 شهر فهمید که وحدت واقعی، سکوت بر دروغ نیست؛ همصدایی بر حقیقت است.
🔻 پینوشت: پرهیز از وحدتشکنی به معنی پذیرش وحدت انفعالی و سکوتمحور نیست. وحدت باید با حرکت ساخته شود، نه با سکوت.
✍️ امیر شعبانجولا
هنوز نظری ثبت نشده است.