در حال باز کردن صفحه
آرمان عزیز به بهانه سالروز شهادتش مینویسم. همان روزهایی که آرمان علیوردی شهید شد، اتفاق مشابهی برای ما هم افتاد اما توفیق شهادت، نه. یادم هست چقدر به جایگاه آرمان با علی غبطه میخوردیم.. حرف میزدیم که فکرشو بکن ما ام شهید میشدیم! همونجا بود که علی گفت اگه من شهید بشم برای دانش آموزامون خیلی خوب میشه ها.. دیگه همه حرفایی که بهشون زدیم میشه نقشه راه زندگیشون. علی از اینکه آرمان مثل خودش هم مربی مسجد بود، هم بسیجی بود، هم طلبه بود و.. خیلی حس عجیبی داشت و باهم زیاد حرف میزدیم درموردش. میدیدم با چه حسرتی درمورد شهید شدن برای امام زمانش حرف میزنه.. تا عاقبت سیدعلی ما هم به قافله شهدا ملحق شد. چند روز بعد از شهادت علی، خانواده شهید علیوردی برای تسلیت و همدردی به منزل ما آمدند، پدر و مادری که صبر و نورانیت در چهرهشان مشخص بود.. چند کلامی که با پدر آرمان هم کلام شدیم دیدم چقدر آرمان و سیدعلی در زندگی و رفتارهاشون شبیه هم بودند! «خستگی ناپذیر در راه امام زمان» جملهای هم از پدر یا مادر آرمان یادمه که میگفتند: پسر ما رو ذره ذره آزار دادند تا به شهادت برسه.. این سوز جگر پدر و مادر شهدا، چه امثال آرمان و سیدعلی و چه هر شهید والامقام دیگری که عزیزانش با جای خالی او مانده اند، قطعا آتشی خواهد شد که دامن طاغوت زمان را میگیرد، اینها علیاکبرهای زمانه ما بودند، همانگونه که برکت خون شهدای کربلا این راه را جاودانه کرد، خون جوانان این وطن هم در امتداد همان راه خواهد بود، باذن الله تعالی.. به امید آنکه ما هم جان و جوانی و همه چیز را فدای امام زمان عزیزمان کنیم.
🔰 *مسجد قمر بنی هاشم (ع)
هنوز نظری ثبت نشده است.