در حال باز کردن صفحه
۱. مکه فتح شده و پیامبر (ص) دستور عفو همه را داده است غیر از افرادی انگشتشمار که دستور قتلشان را داده ولو اینکه به پرده کعبه آویزان شده باشند. عبدالله بنابیسرح یکی از آنهاست. او اما در بین بزرگان مسلمین آشنا دارد؛ عثمان برادر رضاعی اوست و متوسل به او میشود. عثمان همراه ابنابیسرح در مجلس عمومی وارد بر پیامبر میشود و طلب شفاعت میکند. پیامبر سکوت میکنند. دستور قبلاً آمده بود و شأن پیامبر خدا نیست که دستورشان را دوبار تکرار کنند و این مومنین هستند که نباید بگذارند با کسب اجازههای بزرگان، آنچه مطلوب رسول خدا و رهبر جامعه است بر زمین بماند. عثمان دوباره طلب شفاعت میکند و از پیامبر اجازه میگیرد که ابنابیسرح بین مومنان بماند. پیامبر بعد از سکوتی بیثمر، اجازه میدهند. بعداً از پیامبر پرسیدند که چرا در ابتدای کار سکوت کردید و ایشان فرمودند که من دستور به قتل او داده بودم و منتظر بودم یکی از مومنان حاضر به دستور سابقم عمل کند ولی نکردند و شد آنچه شد. ابنابیسرح طبق دستور باید به درک واصل میشد و به نفع خود مسلمین هم بود؛ ولی اجازه گرفتنهای بزرگان از رهبر جامعه، مانع شد و بعدها این شخص فاسد، والی مصر هم شده و ظلمش فریاد مردم را بلند میکند.
۲. بعد از فتح مکه و تثبیت قدرت مسلمانان در شبهجزیره عربستان، ابرقدرت زمان یعنی روم به وحشت افتاده و در تدارک حمله نظامی به مسلمین است. پیامبر(ص) که باور به «الله اکبر» و ابرقدرتی خدا دارد، تصمیم به ایستادگی و جهاد در مقابل رومیان دارد. فرمان جهاد توسط رهبر جامعه صادر میشود ولی برخی مومنین سختشان است، هرچند نمیخواهند با پیامبر(ص) هم مخالفت کنند. خب راهش چیست؟ بروند و با پیامبر صحبت کنند و سعی کنند از ایشان اذن و اجازه بگیرند که در جهاد شرکت نکنند و پیامبر اجازه دهد که مدینه مثل شهرهای دیگر دنیا باشد که در مقابل زورگویان، قاعد و نِشستهاند و زندگی ذلیلانهشان را میکنند. «وَإِذَا أُنزِلَت سُورَةٌ أَن آمِنُوا بِاللَّهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ استَأذَنَكَ أُولُو الطَّولِ مِنهُم وَقَالُوا ذَرنَا نَكُن مَعَ القَاعِدِينَ»(توبه، ۸۶) دستور این است که «ایمان به خدا بیاورید» و واقعاً باور کنید و در عمل هم نشان دهید که خدا و قدرت خدا را قبول دارید و از قدرتهای ظاهری نترسید، و «جهاد همراه با رسول» کنید و رهبر جامعه را در مقابله با دشمنان خدا تنها نگذارید و او را با فشارها و تحلیلهای غیرتوحیدی و ضعفهای اجراییتان وادار نکنید که اجازه به ترک جهاد دهد. ولی برخی از «اولو الطول» و بزرگان و صاحبان قدرت در جامعه اسلامی، به جای تلاش برای تحقق کامل جهاد، رو به «اجازه و اذن گرفتن» از رسول میآورند و میگویند «بگذار ما هم از قاعدین باشیم». «رَضُوا بِأَن يَكُونُوا مَعَ الخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلَىٰ قُلُوبِهِم فَهُم لَا يَفقَهُونَ»(۸۷) این جماعتِ بزرگان هرچند مخالفت با رسول خدا نکردند و برای خواستهشان به دنبال اذن و اجازه ایشان بودند، ولی راضی شدند به اینکه مانند مخالفتکنندگان، اهل جهاد و هزینه دادن در راه خدا نباشند و عملاً همراه آنها باشند. «لَٰكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَموَالِهِم وَأَنفُسِهِم وَأُولَٰئِكَ لَهُمُ الخَيرَاتُ وَأُولَٰئِكَ هُمُ المُفلِحُونَ»(۸۸) ولی مومنان واقعیِ همراه با امام و رهبر جامعه، وقتی دستور خدا و خواسته رسول خدا را متوجه شدند، با تمام وجود و داراییشان برای پیادهسازی آن تلاش کردند، نه اینکه تمام تلاششان را بکنند که اجازه رسول را برای طراحیهایشان بگیرند. و همین مومنان و مجاهدان در میدان و خیابان هستند که رستگار خواهند شد و به مقصودشان خواهند رسید به یاری خدا.
۳. قیس بن سعد والی امیرالمؤمنین(ع) در مصر، بر اثر توطئه معاویه به مشکل خورده است. بزرگانِ پیرامون امیرالمؤمنین اصرار دارند که ایشان قیس را برکنار کرده و محمد بن ابیبکر را جای او به ولایت مصر بگمارد. امیرالمؤمنین مخالف هستند و اعتقاد دارند که شرایط مصر پیچیده است و محمد هرچند سردار بزرگی است، ولی نمیتواند این صحنه را جمع کند و شکست خواهد خورد و باید شخص دیگری را به این سمت گماشت. اما فشار و اصرار بزرگان کار خود را میکند و بالاخره اجازه ولایت محمد بن ابیبکر بر مصر را میگیرند. مدتی بعد، خبر شهادت محمد به امام میرسد و داغ بر دل ایشان گذاشته میشود: «وَ قَد أَرَدتُ تَولِيَةَ مِصرَ هَاشِمَ بنَ عُتبَةَ وَ لَو وَلَّيتُهُ إِيَّاهَا لَما خَلَّى لَهُمُ اَلعَرصَةَ وَ لاَ أَنهَزَهُمُ الفُرصَةَ» (خ۶۸ نهج) «مىخواستم حكومت مصر را به هاشم بن عتبه بسپارم، و اگر او را فرماندار مصر کرده بودم، عرصه را برای دشمن خالی نمیکرد و به آنان فرصت نمیداد.» و نتیجه شد از دست دادن مصر طی حوادث بعدی.
۴. برجام هم که دیگر نیاز به توضیح ندارد که «وَ ما قَومُ لوطٍ مِنکُم بِبَعیدٍ».
(ادامه در پیام بعد)
هنوز نظری ثبت نشده است.