در حال باز کردن صفحه
#روایت_میدان
*به نام خدا*
*فریاد عاشقانه*
ایستاده بود آن دست میدان.تک و تنها.پرچم سه رنگ ایران را دست گرفته بود و برای ماشین های عبوری تکان می داد.صدای برنامه میدان، تا آن سمت خیابان هم می رفت.با هر شعاری که مجری برنامه می داد، او هم از دل و جان، شعار ها را فریاد می زد.هوای پاییز، خنک تر شده بود و صدای با صلابت زن از آن سمت میدان، در میان حیدر حیدر گفتن های جمعیت محو می شد.موقع خواندن دعای فرج رو به سمت قبله ایستاد.یک دستش پرچم بود و یک دستش رو به آسمان.دستهای مردم مبعوث، پر از استجابت دعا شده بود.شب پاییزی شهر،آرام گرفته بود.
✍راضیه حاتمی
#کف_میدان_صنعت
📍تهران، میدان صنعت، آبان ۱۴۰۵
_________________________
[روبیکا](https://rubika.ir/meidansanat)| [بله](https://ble.ir/meidansanat)| [ایتا](https://eitaa.com/meidansanat) | [آپارات](https://www.aparat.com/meidansanat)
فرمت مناسب استفادهتان را انتخاب کنید.
فایل ضمیمه · ۱۸۷٫۹ هزار بایت
مجوز استفاده و بازنشر
تولیدکننده محتوا
میدان
انجام شد